#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_244
گلسا چیزی نگفت. مسلما به مهمونی نمی رفت. مهمونی کسی که درست نمی شناختش. رهی گفت:
-مهمونی شون نمی ری؟ مال آبتین هم هست ها...
-نه بابا. برای چی برم.
-ولی رها اونجا تنهاست.
گلسا ابروش رو بالا انداخت و با لحن مسخره ای پرسید:
-تو جلبکی؟
-نه...ولی خب من که نمی تونم همیشه پیشش باشم. باید با بقیه ی بچه های شرکت هم خوش و بش کنم خب اون که همه رو نمی شناسه تنها می مونه. به خاطر اون بیا.
این بهانه بود. حقیقتا ته دلش می خواست گلسا بیاد. نه به خاطر رها. به خاطر حضورش. شاید به خاطر اینکه خودش هم حوصله اش اونجا سر می رفت. ولی وقتی گلسا بود، همه چی حالت متفاوتی می گرفت. حتی بلد بود به جدی ترین مسائل و مشکلات لبخند بزنه.
رهی مطمئن بود اگه گلسا توی مهمونی باشه، به هیچ وجه مهمونی براش کسل کننده نخواهد بود. دیگه لازم نبود خمیازه بکشه و مرتبا به ساعت مچی اش نگاه کنه. یا منتظر شام بمونه و برای بار هزارم موبایلش رو زیر و رو کنه.
گلسا چشماشو تنگ کرد و درحالی که به پنجره نگاه می کرد گفت:
-یه شرط داره.
-خب حالا چه شرط و شروطی هم می ذاره...منت نذار نیا!
گلسا اخم کرد و گفت:
-باشه نمیام! ببین خودت گفتیا...
و سمت در رفت. رهی نفسی کشید و دستش رو دراز کرد و گفت:
-خیله خب ... حرفم رو پس می گیرم. برگرد.
گلسا چرخید و گفت:
-بگم؟
-بگو.
-باید کلید پشت بوم و بهم بـــدی! البته غروب امروز که گذشت ولی فردا حتما در خدمتتم.
رهی لبخندی زد و گفت:
romangram.com | @romangram_com