#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_232


توی عکس، رهی سرشو رو به آسمون گرفته بود و قطرات آب خیلی شفاف توی عکس مشخص بودن. گلسا لبخندی زد و گفت:

-یادت نیست؟ سرت و بالا گرفته بودی و داشتی می گفتی زیر آفتاب کم حال نمی ده. بعد من دیدم ژستت خیلی عالیه سریع دوربینم و از دست علی گرفتم و ازت عکس گرفتم.

مکثی کرد و گفت:

-می تونم اینو هم برای مسابقه بفرستم. مثلا به عنوان خنده دار ترین عکس...شاید برنده شه. یه موجود خنده دار وسطش وایستاده.

رهی چپ چپ نگاهش کرد و با کلافگی ساختگی گفت:

-آی خدا...من دارم جزای کدوم گناهمو می دم که گیر این افتادم؟!

گلسا دوربینشو از دست رهی گرفت و با چشم غره نگاهش کرد. رهی زیرلب محتاطانه گفت:

-هان هان...اون گناه؟ حله حله.

گلسا از حرفش زد زیر خنده و گفت:

-خیلی مسخره ای.

-خب چرا دوربینتو گرفتی. بده...می خوام عکساتو ببینم.

گلسا دوربین و بهش داد. یه سر به لیلی زد. داشت کتاب می خوند. گلسا درحالی که آستین هاشو بالا می زد و می رفت توی آشپزخونه گفت:

-خب...امشب شام چی درست کنم؟ اه...آشپزی هم دردسریه ها...

-هیچی دیگه. تو که هرچی دم دستت میاد می ریز توی یه طاقار و...

با ریتم خوند:

-حله حله! حله حله گفتم به همه محله گفتم!

گلسا اخم کرد و معترضانه گفت:

-اِ رهی...

-خب مگه دروغ می گم. اصلا آشپزی یکی از لذت های بزرگ زندگیه. نیست؟

-آره. مثلا می دونی امشب غذای تو چیه؟

رهی سرشو سوالی تکون داد. گلسا نیشخندی زد و گفت:


romangram.com | @romangram_com