#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_230


آرمان پشت تلفن خندید.

-خودمم داداش کوچولو! پس آخرش به پگاه نرسیدی؟ چطوری؟

آبتین آب دهنشو قورت داد.

-خوبم. تو خوبی؟

-من؟ جک می گی برادر؟ دوتا کلمه ی «آرمان» و «خوب» هیچ وقت کنار هم قرار نمی گیرن. یادت رفته من شب تا صبح تحت درمانم؟ الانم اگه بابا بفهمه بهت زنگ زدم سرمو می بره!

و باز خندید:

-آبتین می دونی که همه ی اینا تقصیر توئه؟ پگاه رو از من گرفتی و آخرش خودتم ولش کردی. کارت بی سر و ته بود. من که ازش سردرنیاوردم داداش. ولی یه چیزی رو خوب می دونم. می دونی چیو؟آبتین آب دهانش رو قورت داد ... زیرلب پرسید:

-چیو؟

لحنش هیستریک بود. آبتین حتی از پشت تلفن هم وخیم بودن حالشو حس می کرد.

-من انتقام شو ازت می گیرم آبتین. من زیرنظرت می گیرم. از هرراهی که بشه. فقط کافیه عاشق یه نفر بشی آبتین. پدرتو درمیارم...پدر تو رو که نه. پدر عشقتو! حتی حاضرم معشوقت رو بکشم! از من هیچی بعید نیست! می دونی که؟آبتین نفس عمیقی کشید ... گفت:

-آرمان الان حالت خوب نیست نمی فهمی...

-چرا اتفاقا خوب هم می فهمم. آبتین فقط اینو بدون. بالاخره یه روز تو هم عاشق یه دختری می شی. انتقام پگاه رو از اون دختر می گیرم. اینو مطمئن باش.

خنده ی هیستریک.

×××

و حالا آرمان درست جلوی آبتین نشسته بود. بعد از همه ی اون اتفاق ها. آرمان خنده ای کرد. جلو رفت و زد سرشونه ی آبتین. آبتین سرشو بالا گرفت و نگاهش کرد. آرمان گفت:

-داری به اون روزا فکر می کنی...نه؟ دیگه فایده نداره گل داداشم.

آبتین بلند شد و در نهایت بی تفاوتی گفت:

-بیا بریم نشونت بدم کجا بخوابی.

درحالی که سمت اتاق ها می رفتن آرمان گفت:

-داشتی پشت تلفن با کی حرف می زدی؟ رها؟ اون دیگه کیه؟

آبتین بی اختیار ایستاد. سمت آرمان چرخید. آرمان درحالی که دست هاش رو پشت بدنش قفل کرده بود نیشخندی زد و گفت:


romangram.com | @romangram_com