#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_228


آبتین لبشو محکم گاز گرفت. جوری که رنگش به سفیدی می زد. نمی دونست چی کار کنه...نمی دونست. بلند شد و گفت:

-باید برم.

آرمان با اخم بلند گفت:

-آره برو و دیگه هم برنگرد!

سهیل و فرزانه هردو باهم غریدند:

-آرمــان!

آبتین سوار ماشینش شد...سمت خونه ی پگاه رفت. باید پگاه و می دید...

جلوی در خونه ی پگاه ماشین رو نگه داشت. گوشی اش رو درآورد و براش اس ام اس فرستاد که بیاد پایین ...

چند لحظه بعد پگاه محزون جلوش ایستاده بود.

وقتی پگاه دیدش فقط قطره قطره اشک ریخت. گفت:

-آبتین...ببخشید. می دونم که...از دستم ناراحتی.

آبتین اشکای پگاه رو پاک کرد...زیرلب گفت:

-از دست تو ناراحت نیستم پگاه...هیچی نگو.

-می دونم کارم بد بود. ببخشید.

-دیگه عذرخواهی نکن. هیچم کارت بد نبود. فقط ای کاش...ای کاش...این طوری نمی گفتی. آرمان داره دیوونه می شه.

پگاه سرشو انداخت پایین. به خاطر اونم کم عذاب نمی کشید. پگاه گفت:

-بابام هنوز نمی دونه و دو ماه دیگه میاد ایران...تصمیم با خودته آبتین.

آبتین سعی کرد لبخند بزنه:

-من دوستت دارم پگاه. اینا برام مهم نیستن. اگه تو باشی کنارم از پس همه شون برمیام! پیشت می مونم. پیشم بمون.

پگاه نمی دونست بخنده یا گریه کنه...

دو هفته گذشت. پگاه و آبتین باهم بودن. بازم آبتین زجر می کشید. آب شدن آرمان رو می دید. آرمان با کسی حرف نمی زد. حرف هم که می زد بدخلقی می کرد و پاچه می گرفت. تا اینکه یه روز به زور سهیل رفت پیش روان شناس.


romangram.com | @romangram_com