#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_215

هان...پس بگو یه هدفی داره! رها باهاشون خداحافظی کرد و رفتن پایین. رهی درحالی که توی ماشین می نشست گفت:

-تا حالا نرفتم از نزدیک ببینمشون...آدمایی مثل تو رو هم کم دیدم. همین جوری الکی برن ملاقاتشون.

گلسا جبهه گرفت:

-من الکی نمی رم! اونا دوستامن!

-نه...منظورم اینه که...نسبت خاصی باهم ندارین و...

-خیلیم خاصه! دوستامن!

-باشه بابا...واقعا هم که گروهبان مگسی ای تو...

گلسا خنده ای کرد. وقتی رسیدن بیمارستان گلسا بی اختیار خوشحال بود...همیشه همین طوری بود. برای دیدن بچه ها ذوق می کرد. دستشو سمت رهی تکون داد و گفت:

-بدو بدو...بیا!

و از ماشین پرید پایین و سمت در بیمارستان رفت. رهی خیلی خونسرد گفت:

-صبر کن...چه قدر بالا پایین می پری...

گلسا یکی از ابروهاشو بالا انداخت. آخه رهی که ذاتا آروم بود چیزی نمی فهمید! ذوق و شوق گلسا رو نمی فهمید. رفتن تو. گلسا سمت میز پذیرش رفت و گفت:

-وایسا...من یه سوال بپرسم ببینم بچه ها کجان.

پشت میز پذیرش زنی پشت کامپیوترش نشسته بود. گلسا به میز تکیه داد و سرش رو خم کرد:

-ببخشید؟

زن سرش رو بالا گرفت:

-جانم؟

با دیدن گلسا چهره اش باز شد و با خنده گفت:

-اِ توئی گلسا جون...؟ سلام عزیزم.

-سلام. خوبین...؟ ببخشید...بچه ها کجان؟

-فکر کنم توی اتاقشونن...

رهی یاد اولین باری که گلسا رو دید افتاد. البته یه جورایی دومین بار حساب می شد...اولین بار توی یه کافی شاپ دیده بودش. بار دوم توی پذیرش بیمارستان. جایی که لیلی بستری بود. چه قدر اون لحظه از گلسا بدش اومده بود.

romangram.com | @romangram_com