#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_205

رهی سعی کرد بی تفاوت به نظر برسه:

-واقعا هم لازم نیست بگی.

-واقعا!

سمت پنجره رفت و با دوربینش یه عکس گرفت. انگار توی نامربوط ترین شرایط هم شغلش رو حفظ می کرد. این دختری که همیشه دوربینش رو به گردنش می انداخت،واقعا عاشقانه شغلش رو دوست داشت.

سنگینی نگاه رهی رو که حس کرد،گفت:

-اون موقع صبح بود. الان موقع غروبه...یه دفعه هم شب میام عکس می گیرم.

-کی گفت شب راهت می دن بیای اتاق من؟!

گلسا چشم غره ای به رهی رفت و گفت:

-خب حالا...

دوربینشو پایین گرفت و شروع به یکی یکی رد کردن عکسا کرد. صدای تیک تیک اش توی اتاق بزرگ رهی می پیچید. روی یه عکس نگه داشت و با لبخند گفت:

-بیا...جک رو ببین!

و دوربین و جلوی رهی گرفت. رهی با رضایت نگاهش کرد و گفت:

-خوبه...حشره ی دست آموز.

-حشره ی دست آموز مون. برای ماست. تو جنسیت شو انتخاب کردی...منم اسمشو. بهش می گن کار گروهی.

-خیلی به کار گروهی علاقه داری؟

-خیلی. توی مدرسه هم همیشه تنها کسی که داوطلب انجام کار گروهی بود من بودم.

رهی دستاشو توی هم قفل کرد و گفت:

-تو یه جور آدم ناشناخته ای. خیلی عجیب و غریبی. اینو درست از لحظه ای که توی بیمارستان دیدمت حس کردم. همون وقتی که داشتی آدامستو باد می کردی و پاهات رو تاب می دادی.

-اوم...الان تیکه انداختی مثلا؟ خیله خب...تو هم یه جور باکتری ناشناخته ای.

-منظورم عجیب در مسیر خوب بود.

گلسا چندبار پلک زد و برای اینکه حرفشو جبران کنه گفت:

-منم منظورم باکتری مفید بود.

romangram.com | @romangram_com