#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_195
-باشه...اون سلاح سرد توی دستت رو بذار کنار...
گلسا خندید و روشو برگردوند. جدی گفت:
-رهی برو بشین من کاریت ندارم.
این دفعه رهی رفت توی هال و شروع به ور رفتن با تلویزیون کرد. گلسا چنددقیقه بعد از اینکه حسابی بوی سیب زمینی شو درآورد ریختشون توی یه ظرف و گذاشتش روی میز عسلی و سس گوجه رو هم کنارش گذاشت. دستاشو بهم مالید و گفت:
-خب...
رهی با خنده به گلسا گفت:
-اینا که همش جزغوله شده...
گلسا سریع اخم کرد و گفت:
-جزغوله خودتی! سیب زمینی هام به این خوشگلی...طلایی...همش می گن منو بخور منو بخور.
رهی چنگال شو برداشت و درحالی که شونه هاشو بالا می انداخت گفت:
-خب ما هم به حرفشون گوش می دیم.
-دقیقا.
و نشست روی کاناپه کنار رهی. زانوهاش رو توی بغلش گرفت و مشغول تاب خوردن شد ... گلسا از اون دسته آدم هایی بود که هیچ وقت نمی تونست ساکت و صامت یک جا بشینه. رهی که هنوز داشت با تلویزیون ور می رفت زد روی یه کانال که سریع گلسا گفت:
-اِ اِ عوض نکن بذار اینو ببینیم.
-خب چیه؟
-واکینگ دِد. (walking Dead)
چهارزانو نشست و با ذوق تعریف کرد:
-ببین این یارو...اندرو لینکلن می ره توی کما،بعد که پا می شه یه دنیایی رو می بینه که توش پر مرده ی متحرکه،شبیه زامبی،بعدش...
رهی لبخندی زد و به پشتی مبل تکیه زد. و هیچ حواسش نبود که بعد از مدت ها «آرامش» پیدا کرده. شاید به خاطر حضور دختری که کنارش چهارزانو نشسته بود و با هیجان داستان فیلمی رو تعریف می کرد ...
×××
رهی که در خونه رو بست و اومد بیرون گلسا رو دید. یه ذره دورتر از رهی اون سمت حیاط روی زمین خم شده بود و دستاشو به زانوهاش گرفته بود و داشت یه چیزی رو نگاه می کرد...چه قدرم با دقت نگاه می کرد! رهی بی صدا رفت پشتش و یهو گفت:
-صبح به خیر.
romangram.com | @romangram_com