#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_188
-اون لبخندت که شبیه لبخند فرمانده های پیروز شده ی جنگ جهانیه خودش کلی حرف داره ...
علی خندید و دندونای جذابش رو به رهی و گلسا نشون داد. گفت:
-من باید برم دیگه! همین الانشم دیر کردم! خدافظ...
هردوشون باهم گفتن:
-آزاد!
و علی همون جور با نیش شل رفت. رهی درحالی که به علی که دور می شد نگاه می کرد گفت:
-چندسالشه؟
-فکر کنم پونزده شونزده...دبیرستانیه. این روزا امتحان داره. به نظرم خرخونه.
-هوم...
گلسا لبخندی زد و گفت:
-یادش به خیر...من قبل اینکه برم هنرستان همیشه ریاضی و فیزیک هامو می دادم بابام حل کنه...نقاشی و خطاطی ها و کلاژها رو خودم داوطلبانه انجام می دادم...
رهی خندید و گفت:
-من برعکس تو بودم.
گلسا به ساعت مچی اش نگاه کرد. رهی با تعجب به مچ گلسا نگاه کرد و گفت:
-دوتا ساعت داری؟! یه موقع دیرت نشه...
گلسا درجواب طعنه ی رهی پشت چشمی نازک کرد و گفت:
-یکی اش به وقت تهرانه یکی به وقت ونیز. همیشه دوست داشتم برم اونجا. ولی قسمت نشد دیگه...خب. منم باید برم.
-برو به سلامت.
گلسا سرشو تکون داد و یادآوری کرد:
-سیب زمینی یادت نره...سیب زمینی...
و دستاشو به شکل یه دایره درآورد. رهی گفت:
romangram.com | @romangram_com