#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_159
رهی به وسط اتاق نگاه کرد که پر از کتاب های تلنبار شده بود ...با نگرانی گفت:
-همه ی ایناست؟!؟
گلسا خندید و گفت:
-نه نه...اینا رو باید مرتب کنم. اینا کتاب هایی هستن که پیش از مرگ باید خواند.
-پیش از مرگ باید خواند؟
-هوم...باید...
دوباره عطسه کرد. چشماشو مالید و گفت:
-این آلرژی هم پدر پدر پدر ما رو درآورد...! همش عطسه و اشک! بیا...اینا رو بده به لیلی.
مکثی کرد و گفت:
- امشب نمی تونم بیام. توی یخچال غذا هست. گرم می کنی اگه خودت هم خواستی می تونی بخوری. باشه؟
رهی زمزمه کرد:
-توی این شرایط الزاما باید به این چیزا فکر کنی؟
گلسا برگشت و گفت:
-هوم؟ چیزی گفتی؟
-نه. باشه این کتاب ها رو براش می برم.
و یه نگاه دیگه به در و دیوار و خونه کرد. به بوم هایی که بعضی هاشون سفید بودن و بعضی هاشون نقاشی شده. کاملا می شد حدس زد که خونه،خونه ی یه هنرمنده. رهی به گلسا نگاه کرد. لبخند کوچیکی بهش زد و گفت:
-شب...به خیر.
-شب به خیر. خدافظ.
و پشت سر رهی درو بست. رهی چندلحظه وسط حیاط ایستاد و نفسی کشید. گلسا واقعا اونجا زندگی می کرد. توی اون اتاقکی که به زور قد اتاق رهی می شد. از دیدن زندگی اش یه لحظه منقلب شد. آره...حالا خوب می فهمید گلسا چرا ارثیه ی لیلی رو به زور زحمت می خواد به دست بیاره.
هیچ وقت همچین چیزی رو تصور نکرده بود.
همون شب گلسا براش شد یه نفر دیگه... نه اون دختر لجبازی که توی راهروهای بیمارستان با گستاخی نگاهش می کرد و آدامسش رو می ترکوند.
از این دخترا کم بودن. توی این زمونه. تنها و بی کس...دختر بود و می تونست هرکاری بکنه تا پول دربیاره و یه جا برای خوابیدن هر شب داشته باشه...!
romangram.com | @romangram_com