#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_154
آبتین با تعجب تکرار کرد:
-یوگا؟!
-آره. گلسا مجبورش کرده بود بنویسه چه قدرم که خوشش اومد. گلسا خودش نمی ره مردم رو مجبور می کنه برن. می گم عجیب غریبه...به خاطر همینه که...
آبتین به رهی مهلت تموم کردن حرفش رو نداد:
-کی کلاسش تموم می شه؟
رهی زیرچشمی به آبتین نگاه کرد. ابروهاش رو بالا انداخت. آبتین تا واقعا احمق بود یا خودش رو به حماقت می زد ... ! رهی شونه هاش رو بالا انداخت و به روش نیاورد. خیلی بی تفاوت گفت:
-ساعت شیش و نیم. فکر کنم.
بدون اینکه آبتین ازش بپرسه گفت:
-توی خیابون ظفره.
یه بار هم که رها رفته بود پاساژ آبتین از این حرف ها وسط کشید. فکر کرده بود رهی گوشاش درازه! بعدشم تندی خداحافظی کرد و بلند شد و رفت. رهی لبخندی زد. آبتین دوست شیش ساله اش بود. خوب می شناختش. درست از قضیه ی پگاه باخبر نبود ولی می دونست که آبتین هم توی بهم خوردن نامزدی مقصر نبود.
رها ساکش رو برداشت. توی آینه ی اتاقی که توش یوگا کار می کردن به خودش نگاه کرد. یکی از دخترا بهش سقلمه ای زد و گفت:
-رها خانومی خوشگلی بابا...
-راست می گی نفس؟
-من واسه چی باید سر یه همچین موضوع حیاتی ای باهات شوخی کنم عزیزم...
همه دخترایی که اون دور و بر بودن خندیدن. گلاره،یکی دیگه از بچه ها گفت:
-بچه ها...خداحافظ. من برم دیگه...
نفس چشمکی بهش زد و با شیطنت گفت:
-عرفان اومده دنبالت؟!
گلاره زد توی سرش و گفت:
-بمیری...خوبه ما یه خواستگار داریم هنوزم بهش جواب ندادیم که تو باهاش بهمون تیکه بندازی...ماشالا قربون خدا برم!
رها و نفس خندیدن. از کلاس اومدن بیرون. نفس دست رها رو کشید و گفت:
romangram.com | @romangram_com