#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_149
-حرفاتو درباره ی رها شنیدم. حق با باباته عزیزدلم. رها خودش این طوری خواست.
آره..تو راست می گی! اون رهایی که عزیز باباش بود و صبح تا شب بغل باباش بود این طوری خواست؟! رهی فقط لیوان چایی سردش رو توی دستش فشار داد. باید تحمل می کرد...تحمل می کرد...
فرخنده چشماشو ریز کرد و گفت:
-البته بگما...
وقتی این قیافه رو میومد و می گفت «البته بگما» یعنی یه چیز رو اعصابی می خواست بلغور کنه. گفت:
-رها از همون اول هم عین مامانش بود. از لحاظ قیافه نمی گما...البته شکرخدا نه تو و نه رها خیلی زیاد شبیهش نیستین...
واژه ی شکرخدا رو که گفت رهی نفس عمیقی کشید. شاید مامانش چهارده سال بود که رفته بود ولی رهی هنوز دوستش داشت. هنوز مادر رهی بود. کسی بود که به دنیا آورده بودش ... کسی بود که نه ماه وجودش با وجود رهی و رها یکی بود ...
-رها همه ی رفتارهاش عین مامانشه. قهر کردناش،ناز کردناش،تعارف زدن هاش...همه ی اخلاق های گند مادرش رو به ارث برده.
رهی نفسشو محکم و با صدا داد بیرون. دیگه داشت...
-من از رها انتظارشو نداشتم. مثل مامانش یه دنده و غرغرو و تک پر و مغرور باشه و...
یهو لیوان چایی توی دست رهی شکست. از کف دست راستش خون اومد...فرخنده با تعجب به لیوان نگاه کرد و گفت:
-ترک داشت؟
نه. «گاهی وقتا یه چیزای دیگه ای ترک دارن. یه چیزایی شبیه مغز و افکار پوسیده ترک دارن!» دیگه فرخنده بی احترامی به رها و مادرش رو از حدش رد هم کرده بود. رهی هم بی غیرت نبود. جلوی این همه دروغ و چرت و پرت ساکت نمی نشست. مثل باباش ساکت نمی موند.
بلند شد و گفت:
-مامان من هیچ وقت یک دنده نبود! هیچ وقت مغرور نبود! تازه هیچ وقت هم پشت سر تو یا کس دیگه ای حرف نزد! آره رها هم عین مامانمه ولی نه اون طوری که شما تفسیر می کنی فرخنده خانـوم!
کارد می زدی خونش درنمیومد. فرخنده هم تندتند نفس می کشید و با چشمای گرد و اخم غلیظ به رهی نگاه می کرد. رهی ادامه داد:
-چرا یه نگاه به خودتون نمی کنین؟! یه نگاه به دور و برتون نمی کنین؟ شما باعث شدی عمو فرشید و زن عمو از هم طلاق بگیرن...از بس توی گوش عمو خوندی که زن عمو داره بهش خیانت می کنی درحالی که زن عمو هیچ کاری نمی کرد! الان هیچ کدومتون خبر ندارین ولی بچه هاشون به خاطر طلاق مامان و باباشون داغون شدن! فکر می کنین آسونه؟! دخترشون شیشه می کشه و هیچکی نمی دونه غیر از من و رها! پسرشون هم که صبح تا شب توی خیابونا وله تا انتقام شو از دخترای مردم بگیره و همه اینا زیر سر فرخنده جون بود!
مکثی کرد و گفت:
-بازم بگم؟ یا حتی مامان و بابای خودم! فکر کردین من یادم نیست؟ من اون موقع سیزده-چهارده سالم بود! حالا باشه من نه...ولی رها که دیگه به زور شونزده سالش می شد! شیش-هفت ماه قبل از اینکه مامان بره بابا باهاش سرد شده بود و شما هم هرروز دم به دقیقه خونه ی ما زیر گوش بابام نشسته بودی و چپ چپ مامانو نگاه می کردین...شما یه چیزی به این بابا گفتی که با مامان سرد شد. همش با توپ و تشر باهاش حرف زد...مامان هم دیگه تاب نیاورد و رفت و تو راحت شدی! دیگه زهرت...
یهو فرهاد که تا اون موقع ساکت نشسته بود پاشد. محکم زد به صورت رهی...
رهی عقب رفت و دستشو روی گونه اش گذاشت. فرهاد گفت:
-بس کن!
romangram.com | @romangram_com