#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_132


رها طلبکارانه گفت:

-پس چی؟ اتفاقا دستپختم هم خیلی خوبه. ایشالا قسمتت شه بخوری.

-ایشالا...

-به آسونی هام نیست. باید بری نذر کنی. بعد بری غذاخوری حضرتی...حضرت رها...

آبتین با خنده گفت:

-الانم خونه ناهار داری؟

-نه. غذاخوری حضرتی امروز تعطیله. نمی دونم چی باید درست کنم. شایدم اصلا ناهار نخورم.

آبتین دست از خنده برداشت و با جدیت گفت:

-نخوری؟ مگه می شه؟

-واسه چی نشه؟

-رژیم؟

-نه اهلش نیستم. بدون رژیم هم هیکلم قشنگه.

آبتین گلوشو صاف کرد و با قاطعیت گفت:

-خب پس ناهار امروز مهمون من.

رها اخم کرد و دست هاشو روی سینه اش قفل کرد. زیرلب گفت:

-نمی خوام آبتین...نمی خوام.

حالا رها گیر یه بچه لجباز افتاده بود. آبتین نچ نچی کرد:

-نه نه...من می برمت یه رستوران که خوب سایز کمرت بهم بخوره...

رها خندید...با خودش فکر کرد آبتین موقع رانندگی کردن چه قدر جذاب می شه. موهای فندقی اش. چشمای همرنگ موهاش. همه چیزش کامل بود...

چرا اینها قبلا به چشم رها نمیامد؟! انگار وقتی یه نفر بی صدا وارد قلبت می شه تازه جزئیات وجودش رو می بینی. چه ظاهری ... چه باطنی. انگار عشق یک چشم سوم توی وجودت باز می کنه. یه چشم سوم که حرف مغزشو قبول نداره. فقط و فقط اونی که قلبش می گه رو می بینه ...

×××


romangram.com | @romangram_com