#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_116


سرش رو بالا گرفت. به لعیا نگاه کرد و گفت:

-لعیا خانوم جون...من هنوز کتاب هاتون رو نبردم صحافی. قول می دم ببرم...به خدا این روزا این قدر کار...

-اصلا حرفشو نزن عزیزم هروقت خواستی ببر. و لبخند مهربونی بهش زد. گلسا چشمش به چندتا مجله ی لباس و طراحی لباس افتاد...خم شد و برشون داشت. از اون مجله ها بود که کاغذهای نازک زرد داشتن و فونت های ریز ناخوانا. گفت:

-لعیا خانوم...اینا...اینا رو می شه ازتون قرض بگیرم؟

-معلومه که می شه.

-آخه یکی از دوستام به این چیزا علاقه داره. راستی اون یکی کتاب تون رو آوردم. اون خارجیه.

و گذاشتش توی یه قفسه کتاب که تازه امروز نصب کرده بودن. یه نجار اومده بود و نصب کرده بود. لعیا گفت:

-مرسی عزیزم که این قدر کمک کردی کتاب فروشی ام یه نفس تازه بکشه. اصلا مغازه ام نو شد...

-بله. درستش هم همینه. حالا دیگه فقط اون ته مونده...من بعد از اینکه کتاب داغونا رو صحافی کردم میام اونا رو هم می برم. براشون یه فکر بکر دارم...

-چی؟ گلسا نیشخندی زد و گفت:

-من که نمی تونم بگم!

و خندید و گفت:

-دیگه کاری با من ندارین؟ من می رم تا پس فردا. اوکی؟

-اوکی!

لعیا خندید و کف دستش رو به کف دست گلسا زد. گلسا باید رها رو خیلی زود،تند و سریع می دید. می خواست این کتاب ها رو برسونه به دستش و بعد از اینکه دیدش برشون گردونه به لعیا. موبایلش رو درآورد و شماره ی رها رو گرفت. بعد از کلی بوق صدای رها بالاخره در اومد:

-بله؟

-سلام رها...کجا بودی؟ چرا دیر برداشتی...؟

-توی اتاقم نبودم. اومدم شرکت رهی.

-آهان...چرا شرکت رهی؟ چرا شرکت آبتین نه؟

رها خندید و گفت:

-گلسا! مسخره...! دست می ذاری روی نقطه ضعف آدما...


romangram.com | @romangram_com