#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_111

-اوهــه...ایول بابا! چی شد که رفتین؟ تا جایی که من ازت شناخت پیدا کردم کم رویی.

رها خندید و زیرلب گفت:

-اگه بدونی...

همون طوری که قضیه ی اس ام اس اشتباهی و دنباله ی پرماجراش رو برای گلسا تعریف می کرد توی باغ کاخ گلستان راه می رفتن. هرچندقیقه یه بار هم گلسا رها رو یه گوشه ای توی یه سوراخ سمبه ای می فرستاد تا وایسته و ازش عکس بگیره. دم یه پنجره مشبک رنگی رنگی نشستن. گلسا عکسای رها رو نگاه می کرد. گفت:

-اونم تو رو دوست داره.

-تو از کجا می دونی آخه؟ الکی به من امید نده...

-الکی نیست.

توی چشمای رها نگاه کرد و گفت:

-اون نمی خواد احساسات و عواطف اش رو بیدار کنه...حالا دلیلش مربوط به خودشه. شاید از روی غرورشه. رها سریع گفت:

-نه نه...اون خاکیه. اصلا مغرور نیست. خصوصا با من.

گلسا در جواب فقط شونه هاش رو انداخت بالا. سر از کار این یارو و رها درنمیاورد. با اینکه آدمی بود که بیشتر از روی احساساتش فکر می کرد ... ولی هیچ وقت به عاشقی فکر نکرده بود. عاشقی یعنی مسئولیت. چه زن باشی ... چه مرد!

با دیدن رو به روش با آرنج به پهلوی رها زد و گفت:

-اونجا رو...!

رها به جایی که گلسا اشاره کرد نگاه کرد. یه دختر و پسر کره ای بودن. چه قدرم قیافشون بانمک بود...رها گفت:

-دارن میان طرف ما!

راست هم می گفت. دختره جلوشون وایستاد. قدش کوتاه بود و چشمای کوچولو و کشیده داشت. دستاشو توی هم قفل کرد و گفت:

-Hi guys…! Can I take a photo with you? (سلام دوستان...می شه من باهاتون یه عکس بگیرم؟)

گلسا سریع بین خودش و رها جا باز کرد و بلند گفت:

-yes yes!

رها از حرکت گلسا خنده اش گرفت. دختره بین شون نشست و دستاشو به دو طرف باز کردن. وقتی رفت گلسا چشمکی به رها زد و گفت:

-نمی دونستم این قدر خاطرخواه دارم!

رهی عنق و دست به سینه روی مبل تک نفره ی هال نشسته بود و مثل یه حیوون وحشی در کمین شکار به گلسا که توی آشپزخونه این طرف و اون طرف می رفت نگاه می کرد. گلسا هردفعه که بهش نگاه می کرد تندی روشو می کرد اون طرف. خوف ناک بود...! بالاخره نگاهی بهش کرد. با دیدن قیافش یاد پسربچه های تخس می افتاد که وقتی یه چیزی می خواستن و بهش نمی رسیدن یه گوشه کز می کردن و اخم می کردن.

romangram.com | @romangram_com