#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_105

گلسا لامپ رو بهش داد. رهی گفت:

-حالا برو اون طرف ببینم چراغ ها روشن می شه یا نه.

-چراغ ها سنسورشون روی من حساسه؟

رهی خندید و گفت:

-نه...منظورم این بود که برو چراغ ها رو خاموش و روشن کن.

گلسا زیرلب درحالی که سمت کلیدها می رفت گفت:

-نوکر بابات سیاه بود...احمق.

رهی بلند گفت:

-روشن کن...حالا خاموش کن...نه نه! الان روشن کن! آهان...خاموش کن.

گلسا داشت سرگیجه می گرفت. چه قدرم تندتند می گفت!

بعد از صددفعه روشن و خاموش کردن رهی گفت:

-الان روش...نه خاموش کن!خامـو...

ولی گلسا کلید رو زده بود. یهو انگار صاعقه زد به رهی...گلسا سریع برق و خاموش کرد یه جیغ کوتاه کشید و عقب پرید. رهی دودستی نردبون رو چسبید. گلسا با ترس گفت:

-رهی...خوبی؟

یهو با دیدن قیافه ی رهی دستشو روی دهنش گذاشت تا نخنده...موهای سیاهش سیخ سیخی شده بودن و صورتش که گلسا نفهمید از کجا(!) یه ذره سیاه شده بود...رهی نفس عمیقی کشید و عصبانی گفت:

-تو می خواستی منو بکشی؟!

گلسا حق به جانب، سریع گفت:

-خب تو اشتباهی گفتی!

-می دونی اگه برق منو می گرفت چی می شد...؟ می مردم...؟

چه قدرم شلوغش می کرد. متاسفانه سر و مر و گنده و زنده بود. گلسا دست به سینه با کلافگی نگاهش کرد. هاه...! ولی پوزیشن اش بهم خورده بود و گلسا از کاری که کرده بود خیلی هم پشیمون نبود ... ! روشو کرد اون طرف تا رهی لبخندشو نبینه. دکوراسیون اش شدید بهم خورده بود! یهو لیلی توی درگاهی ظاهر شد و بلند داد زد:

-یـاعلی! مادر تو چرا اون شکلی شدی؟!

رهی خودش با نگرانی گفت:

romangram.com | @romangram_com