#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_102
-سـلام.
گلسا جوابشو داد:
-سلام.
و دوباره سر اجاق رفت. رهی به اپن تکیه داد و گفت:
-تو برای چی میای اینجا؟ وقتی من هستم دیگه نیازی به اومدن تو نیست. خودتم باید اینو فهمیده باشی.
گلسا تندی برگشت و با انگشتاش شمرد:
-تو نمی تونی آشپزی کنی،نمی تونی خونه رو تمیز کنی،نمی تونی توی بعضی از کارا به لیلی کمک کنی چون یه خانوم باید کمکش کنه،نمی تونی هم صحبت خوبی برای لیلی باشی چون بعضی حرفا زنونه ست،دیر از سرکار میای و حوصله ی لیلی سر می ره...
لبخند ملیحی زد و گفت:
-بازم بگم؟
رهی نفسشو داد بیرون. واقعا جوابش قانع کننده بود! زیرلب گفت:
-نه مرسی. با همون دلیل اولت قانع شدم.
آشپزی اصلا توی خط رهی نبود. دوباره نگاه مظلومانه ای به اجاق انداخت. گلسا رد نگاهشو دنبال کرد. رهی توی دلش خودشو لعنت کرد...حالا ازت آتو می گیره. گلسا خنده ای کرد و گفت:
-برای لیلی جــونه! نه برای تو!
گلسا با چاقو یه برش پنیر برداشت و گذاشت توی دهنش. رهی با ابروهای بالا رفته نگاهش کرد. همینه این قدر دیوونه ست. پنیر خالی می خوره به مغزش فسفر نمی رسه!
گلسا که نگاه رهی رو دید سریع گارد گرفت و گفت:
-چیه؟ چرا اون جوری نگاه می کنی؟
-هیچی. دلیل کارهای اخیرت رو فهمیدم.
گلسا جوابشو نداد. با خودش فکر کرد سکوت از بزرگان است. همون موقع لیلی با ویلچرش از اتاقش دراومد.
-سلام سلام...صبحتون به خیر. صبر به خیر گلسا. صبح به خیر رهی.
هردو صبح به خیر گفتن. لیلی با سرعت جت با ویلچرش حرکت می کرد! توی آشپزخونه رفت و گفت
:-گلسا چرا این صبح زود بیدار می شی عزیز...؟ من راضی به زحمتت نیستم.
romangram.com | @romangram_com