#پانزده_سال_کابوس_پارت_195

آلبرت: تموم نشده تازه شروع شده! از این بازی خوشم اومده مخوام برندش خودم باشم!!!

با قیافه نحسش یاد پدرم افتادم بهش حمله ور شدم با اینکه بی فایده بود ولی دست خودم نبود.....با شتاب به دیوار پرت شدم تمام استخونای بدنم درد گرفت!یه ثانیه بعدش کریسهم درگیر شد انقدر محکم پرتم کرد که نمیتونستم تکون بخورم!!!دیدم داره کریسو خفه میکنه معلومه از

پسش برنمیومد لعنت

بهت آلبرت...با بد بختی بلند شدم....به کریس نگاه کردم ...باید نجاتش میدادم!!!

تمام توانمو جمع کردم به طرف آلبرت دوییدم محکم هولش دادم فهمیدم شیشه پنجره شکستو بعدش چیزی نفهمیدم.......

................................................

کریس****

صدای شکستن پنجره و جداشدن دست آلبرت از گردنم یه ثانیه طول کشید...با بهت پرت شدن جیل و آلبرتو تویه چشم به هم زدن دیدم... به طرف پنجره دوییدم...با فریاد جیل و صدا زدم.... ولی کسی پایین نبود اشک نمیذاشت چیزیو ببینم!!!

کریس:(با فریاد) جیل!!!! لعنت بهت آلبرت.... جیل!!!!!!!!!

لئون****

ایدا:لئون صدای کریس میاد انگار اتفاقی افتاده.....

لئون:بیا بریم!!!


romangram.com | @romangram_com