#پانزده_سال_کابوس_پارت_181

هلنا:نه نرو....نرو....نرو......

باوحشت از خواب پریدم ...لوئیز به طرفم اومد!

لوئیز:چیزی نیس خواب بد دیدی؟!

صدای دبرا هنوز تو گوشم بود..!

هلنا:چه بلایی سر دبرا اومد!؟

لوئیز:.....................

هلنا:چرا جواب نمیدی لوئیز؟! میگم چه بلایی سرش اومد!

لوئیز:اون دیگه خواهرت نبود خواهرت ازوقتی که گیر آلبرت افتاد مرد...

به پهنای صورت اشک میریختم دیگه هیچ کسیو نداشتم تنهای تنها شده بودم!

هلنا:دیگه هیچ کسی برام نمونده همه خانوادمو ازدست دادم!

لوئیز:منو چی؟واست غریبه ام؟

از ته قلبم دوسش دارم ولی قتل بابام چی ؟ احساسم بهم میگه بی گناهه وباید دوسش داشته باشم ولی عقل حکم میکنه که اون قاتل بابامه!


romangram.com | @romangram_com